آمين دعايم باش… قسمت سي و نهم

همان روزی که رفته بودیم تجریش. امامزاده صالح! حنیف حال و حوصله نداشت و چند روزی بود که به طرز عجیبی عصبی بود. هرچند، قبلا هم اخلاق خوشی نداشت و مدام به من گیر می داد.
آن روز هم که توی کلاس یکی از استادها به خاطر حواس پرتی حنیف سر درس، بهش بدجور گیر سه پیج داده بود و به قول معروف پَرِشان به پر هم خورده بود و بی اعصاب تر شده بود.
خیال می کردم بعد از کلاس یک راست از دانشگاه می زند بیرون اما بهم پیام داد که “دم در منتظرتم” پیش خودم گفتم حتما می خواهد من را برساند و برود. سوار ماشین شدم و نگاهش کردم. کلافه بودنش کاملا مشخص بود.
نمی دانم چرا یکهو گفتم:
_کار بدی کردی حنیف. نباید با استاد پازوکی اینجوری حرف می زدی…
چهره اش وحشتناک شد و توپید:
_اول بشین تو ماشین، بعد بهم یاد بده باید چجوری رفتار می کردم خانم معلم!

تعجب کردم از لحن بدش اما شاید هم حق داشت. تازگی ها یاد گرفته بودم نباید خیلی هم سکوت کرد. چون تند رفته بودم با آرامش گفتم:
_منظوری نداشتم. ببخشید… ببین حنیف، میگم که چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چند وقته سر دماغ نیستی

راهنما زد و جوری پیچید توی یک فرعی که اگر کمربند نداشتم یک پیچ و تاب اساسی خورده بودم! شانه بالا انداخت و گفت:
_چیزی نیست
_آخه انگار…
_ادامه نده دیگه سایه. گفتم چیزی نیست
تکیه دادم و زل زدم به بیرون. گفتم:
_حالا کجا میریم؟ تو که حوصله نداری… کاش می رفتی خونه و استراحت می کردی
_خوبم. تو بگو کجا بریم

تعجب کردم! توی ذهنم سرچ کردم و دیدم به حساب خودم شاید این اولین بار بود که از من نظر می پرسید برای انتخاب جا! هُل شدم. کجیِ مقنعه ام را درست کردم و اولین جایی که یادم آمد را با ذوق گفتم:
_بریم امامزاده صالح؟
نتوانستم نگاه عجیب و غریبش را معنی کنم! حتی پوزخندش را هم نفهمیدم. پرسید:
_چجوری انقدر سریع انتخاب کردی؟
_آخه همین دیروز نفیسه انقدر برام از حس و حال خوبِ امامزاده صالح و زیارتش تعریف کرد، که دلم آب شد… تا حالا هم نرفتم
_منم همینطور
_واقعا؟!
_اوهوم
_خب آخه من تهران نبودم که نرفتم، اما فکر کنم به شما نزدیک باشه. چرا نرفتی؟

_دلیلی پیدا نکردم واسه رفتنش. البته حال و هوای بازار تجریش رو خیلی دوست دارم. یه جورایی باحاله. حالا جهنمو ضرر. میریم همونجاها یه رستوران حرفه ای هم سراغ دارم.

جوابی ندادم ولی جمله ای که گفت برایم گنگ بود “دلیلی پیدا نکردم واسه رفتن” مگه زیارت رفتن هم دلیل می خواست؟! نفیسه یک بار توی نمازخانه ی دانشگاه گفته بود:”من مطمئنم این پسره اهل خدا و پیغمبر و نماز و روزه نیست. برو ازش بپرس ببین مشهد بیشتر رفته یا کانادا و آنتالیا! اگه نگفت گزینه ی دو و سه. اصلا تا حالا دیدی بیاد وضو بگیره یا بگه وای نمازم قضا شد.”
گفته بودم:
“نفیسه آخه عقاید آدما باهم فرق داره. البته مطمئن نیستم اما تا جایی که می دونم حنیف توی خانواده ای بزرگ شده که خیلی اهل این چیزا نیستن. احتمالا از بچگی یه پاش اونور آب بوده و یه پاش اینور. عکس سفرای خارجیشو خیلی دیدم. خب حتما بخاطر همینم شبیه ما نیست”
“داری چرت و پرت میگی سایه جان. خودتم می دونی. آره آدما باهم فرق دارن، از نظر فرهنگی و خانوادگی و سطح طبقاتی و… این هیچ. ما هم مسلمونیم و اعتقادات خاص خودمونو داریم، اینم هیچ! اما عزیزدلم… خانومِ باهوش! تو چی؟ مسلمون نیستی؟ برات مهم نیست با کی داری وقت می گذرونی؟ فکر نمی کنی بعد از یه مدت توام ممکنه تحت تاثیر منش و اخلاق اون قرار بگیری و خدایی نکرده زبونم لال پشت کنی به قبله؟ حرفای عجیب میزنیا! اگه واقعا این مدلی بودنش رو راحت پذیرفتی برام عجیبه!”
می خواستم موضوع را عوض کنم که گفتم:
“راستی نفیسه کسی که نصف سال اینوره و نصف دیگه‌ش اونور، باید نمازاشو بشکنه بخونه؟! یا می تونه بجای ده روز و دهه قرض کردن، ده ماه قرض کنه؟!”
نخندید و فقط به تاسف سری تکان داد. حالا خوب یاد آن روز افتاده بودم و تازه می فهمیدم نفیسه حرف حق می زده. گاهی که با حنیف قرار داشتم و لاک می زدم به بهانه ی همان لاک وضو نمی گرفتم و نمازم یا به تاخیر می افتاد و یا به کل قضا می شد. یا حتی وقت هایی که می رفتیم بیرون معمولا نمی توانستم جایی را پیدا کنم تا نماز بخوانم و تقریبا هیچ وقت هم از حنیف درخواست نکرده بودم مثلا جلوی یک مسجد ترمز بزند تا نماز بخوانم.
اما حالا چطور خواسته بودم برویم امامزاده صالح؟! برای خودم هم هیجان آور بود این تجربه ی اول.

 

ادامه دارد…

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *