آمين دعايم باش… قسمت شصتم

سعی می کنم به دل نگیرم. از دید خودم، کم ترین تاوان کار بد و غیر عاقلانه ام، همین طعنه و کنایه شنیدن است. با زبان لبم را تر می کنم و می گویم:
_باشه؛ حتما امروز به مامانم زنگ‌ می زنم
_کار خوبی می کنید، ضمنا اگر نظر من رو می خواین در مورد رفتنتون به سمنان باید بگم الان با شرایطی که دارین بهتره این کار رو نکنید و حداقل چند روزی تهران بمونید. ان شاالله حالتون که بهتر شد و این بحران را سپری کردین سر فرصت سری به خانواده بزنید و بعد برگردین تهران و برای دانشگاه هم اقدام کنید.
با تعجب می پرسم:
_دانشگاه؟!
_بله. دانشگاه. نکنه شما قصد دارین دیگه ادامه تحصیل ندین؟
_آخه… شما از همه ی اتفاقاتی که افتاده خبر ندارین
_چون لزومی نداره که اطلاع داشته باشم. ولی اینو خوب می دونم که نمیشه تمام زحمات یکی دو ساله ی خودتون و خانوادتون رو نادیده بگیرین و کلا از درس انصراف بدین. می دونید خانم خوش رفتار، توی زندگی همه ی ما فراز و نشیب ها و مشکلاتی هست که مجبوریم یا باهاشون کنار بیایم و یا مقابله کنیم. اصلا آدم ها باید از شکست خوردناشون تجربه کسب کنن. شاید این بنظر یه جمله ی کلیشه ای و تکراری بیاد اما واقعیت زندگی همینه. قرار نیست اگه جایی زمین خوردیم تا آخر عمر همونجوری بمونیم و بسوزیم و بسازیم و سینه خیز پیش بریم. نه! اتفاقا بهترین موقع همون موقعست که باید روی پای خودمون وایستیم. صاف تر از قبل هم باید ایستاد. فقط این که آدم بعد از اون زمین خوردن چجوری از جا می خواد بلند بشه مهمه. در واقع هنر همینه که درس بگیریم وگرنه دوباره و دوباره اشتباهاتمون رو تکرار می کنیم. یه دور باطلِ تکرار شدنی.

چقدر خوب شد که توی ترافیک گیر می کنیم و من حرف های امیدوار کننده ی او را می شنوم. شبیه به مشاور و روانشناس ها صحبت می کند. به جای سرزنش کردن، راهکار می دهد. اما واقعیت این است که حالا اصلا دوست ندارم به دانشگاه و بچه ها و کلاس فکر کنم. آرنجش را گذاشته روی لبه ی شیشه و به روبه رو نگاه می کند. می پرسم:
_به نظر شما منم می تونم بلند شم؟
_ان شاالله. به لطف خدا حتما می تونید. فقط باید حواستون باشه که از این به بعد یکم چشماتون رو بیشتر از قبل باز کنید.

اوج استیصالم را در صدایم می ریزم و سوال نهایی و اصلی را می پرسم. فعلا جز او راهنمایی ندارم!
_الان چیکار کنم؟
_همون کاری که عقل و منطقتون میگه درسته

شاید خیال می کند که من هم مثل او عقل کُل هستم. روسری ام را که کمی عقب رفته جلوتر می کشم و می گویم:
_میشه ازتون یه خواهشی بکنم؟
_بفرمایید
خجالت می کشم اما چاره ای نیست. باید حرفم را بزنم.
_تنها چیزی که الان به عقلم می رسه و فکر می کنم درسته اینه که… اینه که برگردم خونه ی مادربزرگ شما.
_ایشون بیمارستان بستری هستن
_می دونم.
و نگاهش می کنم. انگار تازه منظورم را می فهمد. راهنما می زند و همانطور که فرمان را دور می دهد می گوید:
_به خواهرم گفتم که شما برمی گردین اونجا
_راستش من… یعنی خب ایشون خیلی مهربونن و به من لطف داشتن، ولی من روم نمیشه که مزاحمشون بشم. از طرفی فکر می کنم اگه دو سه روزی تنها باشم خیلی بهتره.
_آخه دستتون…
_خوب میشه، فقط اگر صلاح نمی دونید بگید لطفا. من فکر دیگه ای می کنم. مثلا به نفیسه زنگ‌ می زنم و فعلا میرم اونجا.

به اندازه ی دو دقیقه فکر می کند و بعد دست دراز می کند و در داشبورد را باز می کند. دسته کلیدی را در می آورد و می گیرد جلوی من.
_کلیدای خونه ی مامان آفاق. به کسی جز عطیه نمیگم که شما اونجا هستین.

با خوشحالی کلیدها را می گیرم و تشکر می کنم. وقتی می رسیم به خاطر زحمات امروزش تشکر می کنم و پیاده می شوم. توقع دارم گازش را بگیرد و برود اما نشسته توی ماشین و انگار منتظر ورودم به خانه است. هرچه با قفل کلنجار می روم نمی توانم بازش کنم. آن هم یک دستی! کمربندش را باز می کند و پیاده می شود. در را باز می کند و پروسه ی خجالت کشیدنم را تکمیل می کند. پشت در می ایستد و می گوید:
_اگر چیزی نیاز داشتین یا خدایی نکرده مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیرین
_چشم؛ حتما
_یاعلی
_خدانگهدار
در را می بندد و چند لحظه ی بعد صدای دور شدن ماشینش را می شنوم. دوباره من می مانم و حیاط خزان زده ی آفاق خانم و برگ های خشک و خیس دپو شده ی توی باغچه!

ادامه دارد…

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *