آمين دعايم باش… قسمت هشتاد و هفتم

با ناباوری پرسیدم:
_یعنی… یعنی شما واقعا وقتی منو رسوندین، رفتین سر وقت شاهین و حنیف؟
_بله. گفتم که؛ نتونستم انقدر راحت ازشون بگذرم. هوا تاریک شده بود و کوچه خلوت، این بار نگهبان یکم جلوی پامون سنگ انداخت اما بالاخره تونستیم بریم بالا

متعجب پریدم وسط حرفش و گفتم:
_تونستید؟ مگه چند نفر بودین آقای به‌منش؟
_تنها نبودم. با فردین دوستم رفتیم. راستش باید یه حال اساسی از این دو نفر می گرفتم.

نگاهش کردم، باورم نمی شد کسی را صدا زده و برای دعوا به آن جا برگشته باشد. از شخصیتش دور بود. سکوت کرده بودم ولی انگار متوجه سنگینی نگاهم شد که دوباره ذهن خوانی کرد و ادامه داد:
_تعجب نکنین. برای دعوا نرفته بودیم. فردین دوستم ماموره. اگر مدرکی نداشتم که نداشتم، حداقل باید می ترسوندیمشون و گرنه از کجا معلوم فرداش یه دختر بی پناه دیگه تو دام اون ها گیر نمی کرد که خب خوش شانسی شما رو نداشت و…
سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
_لا الله الا الله… هوووف. خلاصه که ما به این نیت رفتیم اما به جاهای دیگه رسیدیم. اون شب شاهین و دوستش، چی بود اسمش؟… آهان حنیف، شاهین و حنیف خونه نبودن، زیادم جلوی در واحدشون وایسادیم اما گویا در رفته بودن. همینم باعث شد بیشتر مشکوک بشیم. به هرحال به دلیل شرایط، ما دیگه پیگیر نشدیم و برگشتیم ولی دوباره روز بعدش با فردین افتادیم دنبال این کار. گفتم که با نیت ترسوندن و تذکر و تعهد رفته بودیم ولی دیدیم بله، قضیه پیچیده تر و بو دار تر از این حرفاست.
_یعنی چی؟
_فردین کارش همینه. به خیلی جاها وصله و اصلا حرفه اش اینه که معما گشایی کنه. جزییات زیاد داره فقط در همین حد بهتون بگم که متوجه شدیم با یه دایره ی بزرگ خلاف رو به رو هستیم. یه حلقه که به مرکزیت پدر حنیفه می رسه و انواع و اقسام جرم ها رو تو پوشش شرکت پدر حنیف دارن انجام میدن. اون جا بود که دیگه مجبور شدم و همه چیز رو سپردم به خود فردین.

در عرض چند دقیقه آن قدر از شنیدن حرف هایش شوکه شدم و ترسیدم که به وضوح رنگ پریدگی خودم را توی شیشه ی مه گرفته ی ماشین حس کردم. وای یعنی من با چه کسانی طرف شده بودم؟ حنیف و شاهین و باند خلاف؟ حالا صحبت از یک باند بود و دیگر فقط بحث شاهین و حنیف نبود.
چقدر ناشیانه و ساده خودم را سپرده بودم دست کسانی که نه از گذشته شان خبر داشتم و نه در همان روزها از حال و اوضاعشان.
تازه چقدر فکر کرده بودم آدم حسابی اند و چه رویاها که با حنیف نساخته بودم.
روزی که توی امامزاده صالح نذر نمک کردم و همان روز هم دست حنیف برایم رو شد و در واقع دست رد به سینه ام زد چه زجرها که نکشیدم و چه ابلهانه طول و عرض کوچه ها را قدم زدم و به پهنای صورت گریه کرده بودم‌. چقدر غافل بودم، در حالی که الان می فهمم چه سریع حاجت روا شده بودم.
خدایا برای چه این همه غصه خوردم؟ برای دستی که تو با مهر گرفته بودی و از منجلاب بیرونش کشیده بودی؟ من شرمنده بودم، شرمنده ی خدا و خودم و حتی نفیسه و خصوصا به منش.
قالب تهی کرده بودم. دستانم می لرزید. به منش انگار متوجه تغییر حالتم شده بود. از توی داشبورد شکلاتی را درآورد و به طرفم گرفت:
_بفرمایید، رنگتون خیلی پریده، احتمالا فشارتون افتاده.

با دستان لرزان شکلات را باز کردم و چپاندم گوشه ی لپم. پرسید:
_از چی ترسیدین؟
_ترس؟ نه، یعنی… چرا خب، ترسیدم. الان دیگه وضعیت بدتر از قبل شد. قبلا فکر می کردم گول کسانی رو خوردم که نامرد بودن ولی الان می بینم با یه باند خلافکار بودم. یعنی منم یه مدت توی اونا بودم. حتی… حتی اون شب باهاشون مهمونی رفتم! پس پام همه جا گیره، حالا چه کاری کرده باشم و چه نه. اینا ترس داره دیگه نداره؟

_اینا که می گین همه درسته اما خدا شما رو زیاد دوست داشته که به موقع نجاتتون داده. انقدر نگران نباشید، شما خیلی وقته پاتون از همه جا کشیده شده بیرون، پس آروم باشید.

چیزی نگفتم، صحبت های او همیشه آرام بخش بود اما هنوز وحشت گنگی توی دلم بود.
_خب بهتره بریم، من شما رو برسونم و مرخص شم.

سوییچ را چرخاند و حرکت کرد. جلوی خانه ی آفاق خانم نگه داشت، منتظر بود پیاده شوم، دستم به دستگیره بود، تردیدم را که دید گفت:
_چیزی شده سایه خانم؟
_راستش… راستش من می ترسم دوباره شاهین بیاد سراغم، من و آفاق خانم هم که تنهاییم.

ادامه دارد…

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *