آمین دعایم باش … قسمت صد و سوم

مانده ایم من و ناهید خانم و عطیه که شوهرش ماموریت بود و قرار بود او هم آن چند روز آن جا همراه ما باشد.
عطیه که انگار از صبح خیلی کار کرده و خسته شده و البته به نظر من کمی هم مشکوک می زند، زودتر شامش را خورده و کنار آفاق خانم خوابیده.
اما من و ناهید خانم سفره ی کوچکی پهن می کنیم برای شامی که بیشتر شبیه سحری شده و غذایمان را دو نفری می خوریم.
ناهید خانم لیوان آبش را سر می کشد و می گوید:
_می بینی این محمدامین چقدر منو حرص میده؟ امروز ناهار نخورده. الانم که آخر شبه هنوز یه لقمه شام نذاشته دهنش.
من هم مثل او، از دست پسرش حرص می خورم! می گویم:
_دیگه حتما الان میان بالا
_چی بگم والا. سر و جونش رو برای امام حسین و هیئت میده. از بچگی همینطور بود. پنج شیش سالش که بود همین که صدای دسته می شنید زنجیر کوچیکش رو برمی داشت و خودش رو پرت می کرد وسط خیابون به هوای عزاداری کردن. من و بابای خدا بیامرزش باید راه می افتادیم دنبالش. اسم امام حسین رو که می شنوه دیگه تو حال خودش نیست اصلا. خادم آقاست. چند سال پیش که اون اتفاق افتاد براش و زندگیمون زیر و رو شد، منم دست به دامن آقا شدم و نذر کردم و از خود امام حسین و حضرت عباس خواستم که بچمو بهم برگردونن.

شاخک هایم تیز می شود. دوست دارم بفهمم با این بغض و چشمانِ خیس از اشک، از کدام اتفاق عجیب و وحشتناک حرف می زند که برای محمد افتاده بوده و من بی خبرم؟ ولی تا می آیم دهان باز کنم با گوشه ی روسری چشمانش را پاک می کند، بینی اش را بالا می کشد و می گوید:
_بگذریم. شرمنده ی تو هم شدم سایه جان. امشب زیاد زحمت کشیدی، اجرت با سیدالشهدا
وا رفته و شل جواب می دهم:
_خواهش می کنم. کاری نکردم، با اجر باشید.
_ان شاالله سال دیگه توام مثل دوستت نفیسه، عروس شده باشی و رفته باشی سر خونه و زندگیت

خجالت می کشم از این که چیزی بگویم. توی دلم اما هزار تا ان شاالله ردیف می کنم.
ذهنم مشوش شده و مشغول جمع کردن بشقاب ها می شوم که با صدای “یا الله” آقا محمد مثل گلوله از جا می پرم و چادرم را می پیچم دورم.
ناهید خانم که مطمئن می شود کارم تمام شده، “بفرمایی” می گوید و خودش هم بلند می شود.
هنوز پایش لنگ می زند. می خواهم به احترامش بلند شوم که با دست اشاره می کند و می خواهد مانع شود. مادرش می گوید:
_قبول باشه پسرم
_همچنین. مامان آفاق و عطیه کجان پس؟
_خوابیدن تو اتاق. جمع و جور کردی؟
_آره دست میلاد درد نکنه خیلی کمک کرد.
_خدا خیرش بده. بهش غذا دادی ببره؟
_بله.
_حالا چرا با اون پا، وایسادی وسط خونه؟ بیا بشین تا شام بکشم برات
_نه دیر وقته دیگه، یه بشقاب بکشین میرم بالا.
_هرجور راحتی مامان جان

می فهمم که به خاطر حضور من و معذب نشدنم نمی خواهد که بماند. بدون این که سر بلند کند به سمت پله ها می رود، گویی اتاقش بالاست. من هنوز نشسته ام و زیر چشمی نگاهش می کنم. پا که توی راه پله ها می گذارد، ناهید خانم صدایش می کند.
_آقا محمد یه لحظه وایسا مادر

مثلا ظرف ها را جمع می کنم اما دل و حواسم روی پله هاست. بشقاب ها را توی هم می گذارم و می برم توی آشپزخانه، نه این که کنجکاو نباشم و نخواهم اما واقعا بی اراده می شنوم حرف هایشان را.
_مادر بهتری؟ خاک بر سرم، ببین چه ورمی کرده پات. آخه خطرناکه، پلاتین داره ناسلامتی. بیشتر باید مواظب باشی مادر من.
_چیزی نیست حاج خانوم خوب می شه. بیخودی همش دلت شور می زنه. من بادمجون بمم
_دور از جونت. تو عزیز دل منی. میگم ماشالا هوادار هم کم نداری ها.
این را می گوید و آرام می خندد.
_یعنی چی؟
نمی فهمم چه می گوید، صدایش را آهسته کرده که نمی شنوم ولی محمد آقا با لحن خاصی می گوید:
_لا اله الا الله، مامان خانم!
ناهید خانم انگار مراعات می کند و می گوید:
_بالاخره این گیس بیخودی سفید نشده. یه چیزی می دونم که میگم. خیره مادر.
_من برم. شب بخیر

و صدای قدم های مردانه اش را می شنوم که از پله ها آرام آرام بالا می رود، خودم را مشغول شستن ظرف ها می کنم اما همه ی حواسم پیش او گیر کرده. منظور ناهید خانم از هوادار که بود؟ حرف هایش را که کنار هم می گذارم با ترس به این نتیجه می رسم که نکند من را می گفته؟ احساس می کنم گونه هایم سرخ شده، دوباره گر می گیرم. شیر آب را می چرخانم و آب خنک را باز می کنم تا کمی وجود تب دارم آرام بگیرد.

ادامه دارد…

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *